خرید بک لینک
 آن قدیم قدیم ها همه چیز واقعی تر بود. زنگ میزدیم خانه ی هم و جوابِ چه خبر ها این بود که ملالی نیست ؛ جز دردِ دوری شما ... واقعا دلتنگ میشدیم و برایش کاری میکردیم. نمیگذاشتیم بماند کپک بزند. تلفن را که جواب نمیدادند میرفتیم دمِ درشان ،بالاخره ول کنِ ماجرا نبودیم تا اصل حالِ همدیگر را بفهمیم. شش هفت نفری قد و نیم قد جا میشدیم در ماشین که برویم سفر ؛ بعد هفت هشت ساعت میخکوب مینشستیم و آب از آب تکان نمیخورد. دوست داشتن را در سیب و هلو به قسمت های مساوی تقسیم میکردیم و هیچ کس بی نصیب نمیماند. حالا هیچ چیز راضی کننده نیست ؛ نه احوالپرسی ها نه رفت و آمد ها نه زنگ هایی که اصلِ حالِ آدم برایشان مهم باشد... ملال هم تا دلمان بخواهد هست. یک چیزمان کم است و خیلی چیزهایمان را اضافه آورده ایم. کِش میآید دلتنگی هایمان ، نبودن هایمان .. و هیچ کاری از دستمان برنمیآید. ما همدیگر را کم آورده ایم و خودمان را زیاد. قدیم ها آدم خودش را تقسیم میکرد هیچ قسمتی زمین نمیماند ،همه هم از پس قسمتِ خودشان برمیآمدند. الان است که مانده ایم روی دستِ خودمان .. نه میبرندمان و نه خودشان میآیند .. همدیگر را بلد نیستیم یا اصلا نمیخواهیم یاد بگیریم. چهارتا آدمِ بی سواد در دوست داشتن ، در بغل کردن ، در دلم برایت تنگ شده ؛ میخواهم ببینمت ، جمع شده ایم دورِ هم و نه رفتنمان رفتن است نه ماندنمان ماندن .. کاش تا زمین گیر نشده ایم کسی بیاید که ما را بلد باشد. بداند مثلا بینِ سطر هشتم تا پانزدهممان بغض داریم و حول و حوش سطرِ نوزده تا سی و یک دو خودمان هم نمیفهمیم حالمان را .. فقط .. کاش کسی بیاید خواندنمان را بلد باشد .. همین 

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 1:21

ای خزانهای خزنده در عروق سبز باغ کین چنین سرسبزی ما پایکوبان شماست از تبار دیگریم و از بهار دیگریم میشویم آغاز از آنجایی که پایان شماست...

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 1:21

u200d ما را با ایستادن توی صف، با دویدن وقت صدای آژیر قرمز، با ترس داشتن ویدئو، با شببیداری از هراس جهنم، با وهم پیروزی خیر بر شر، با پوشیدن لباسهای نیمدار خواهر و برادر بزرگتر، با داستان راستان، با قصه ظهر جمعه، با تعلیم و تعلم عبادت است، با مانتوی بلند و گشاد، با ترس از آویخته شدن از موهایمان، با توکل، با هر که دندان دهد نان دهد، با ازدواج نیمی از دین است و شهیدان زندهاند بزرگ کردند. ما از زیر پتو یواشکی چشم میدوختیم به هما مالینی و امیتا باچان و چهارشنبههای قطر و ترجمه خوره فیلمهندی فامیل که میگفت بسنتی میگوید عشق نمیمیرد، یار نمیمیرد، تا جهان هست من میرقصم، و رقصش را راهزنهای دورتادورش به ریشخند گرفتهاند و پای خونچکانش را و رنگارنگ پیرهنش را و منجی همیشه دستبسته است. همیشه در بند است و ما باید جورش را بکشیم و تحمل کنیم چون ایمان داریم یار نمیمیرد، عشق نمیمیرد... ما اینطور بار آمدیم و به اینجای روزگار رسیدیم، اسیر در خانه و هر کار که میکنیم هشتمان نه نمیشود و دخلمان از خرجمان کوچکتر است و کار و کاسبی هم تخته شده و دو هفته تعطیلی هم چیزی نیست جز درد بی درمان بیشتر. مایی که همهمان خوشرقصتر از بسنتی عمریست که جان میکنیم و به رویمان نمیآوریم که عشق مرده و یار مرده و رقصیدن ما چیزی نیست جز تکان دادن ابلهانه سر و دست و کمر. ما میرقصیم. ما ادامه میدهیم. ما تا زندهایم میرقصیم. به ساز دنیا میرقصیم و پای بر خردهشیشهها میگذاریم و عین خیالمان نیست که دیگر خود هندیها هم توی فیلمهایشان ساری رنگ به رنگ نمیپوشند و خال به پیشانی نمیچسبانند و هما مالینی خودش فعال سیاسی شده. ما تا آخرش خواهیم رقصید... ما را اینطور بار آوردهاند.... #الهام_فلاح&

برچسب: نویسنده: مبین احمدی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 1:21

صفحه بندی